پنجره ها را که باز می کردیم ، عطر اقاقی فضای خانه را پر می کرد. به قول پرویز دوایی
" اقاقی ها حواس برای آدم باقی نمی گذاشتند..."
من می خواندم :
زئوس ، خدای خدایان ، عاشق پیشه ی خستگی ناپذیر از عشق بازی با معشوقان متعدد.
تو نگاه میکردی
لبخندت انحنای مبتذلی داشت
نگاهت برق میزد
و زئوس در چشمهای تو می رقصید .
***
سالها گذشته است . درخت اقاقی را بریده اند.
تو پسرت را به من معرفی میکنی ــ چهار ماهه است ــ می گویی : علی آقا.
و همسرت را ... می گویی : عیال بنده.
نگاهم که میکنی
زئوس در چشمهای تو می خندد.
تمام دیشب را به این فکر گذرانده ام که چطور خودم را تغییر بدهم . چطور وانمود کنم کسانی را دوست دارم که میخواهم سر به تنشان نباشد . چطور حصارهای دور خودم را بردارم و بگذارم دیگران نزدیکم بشوند ...دوستی میگوید این کار برای زندگی من ضروری است. صبح سراغ " سقوط " آلبر کامو می روم . دیشب در آخرین لحظه های مبارزه با خواب یادش افتاده بودم . نوشته پشت کتاب را می خوانم :
" در یکی از میکده های آمستردام ، مردی از خود و زندگی خود سخن می گوید و سقوط تدریجی خود را ، مرحله به مرحله ، شرح می دهد. ژان باتیست کلمانس که روزگاری در پاریس وکیلی موفق و نمونه ی انسانی درستکار و پاکباز بوده است ، اینک بر این گذشته نگاهی هولناک می افکند و در پرتو ذهنی هوشیار ، دروغ و دو رویی خود و دیگران را فاش میسازد "
کتاب را کنار میگذارم ... نباید باعث بشود از تصمیمی که گرفته ام منصرف شوم . اما انگار "ژان باتیست کلمانس " نمی خواهد دست از سر من بر دارد ... ایمیل هایم را چک میکنم تصویر زیر برایم ایمیل شده و زیر آن نوشته:
" آقای رئیس جمهور برای دختران نابینا دست تکان میدهد "

بر میگردم سراغ کتاب ،صفحه ها را جستجو میکنم ... در جایی از کتاب کلمانس می گوید :
" وقتی نابینایی را روی پیاده رویی که با کمک من بر آن فرود آمده بود ترک میکردم کلاهم را برداشتم و به او سلام دادم . مسلما برای او نبود که کلاه از سر بر میداشتم . چون او نمی توانست ببیند پس این سلام خطاب به که بود ؟ به تماشاگران ادای احترام پس از اجرای بازی."
باز هم به عکس نگاهی می اندازم ... آقای رئیس جمهور برای که دست تکان میدهی؟
به تماشاگران بعد از اجرای بازی ادای احترام میکنی؟
با خودم فکر میکنم سقوط کردن نباید کار سختی باشد
.
.
.
کتاب را سر جای اولش بر میگردانم.
بس کن گریه را
تو را به دلبستگی ایی که بین من و توست قسم میدهم ، بس کنی این گریه ی بی صدا را . مرا آنقدر ها طاقت نمانده که شاهد این اشکهای بی امان باشم . می دانم که هیچ نخواهی گفت . من و تو سکوت را از سالها پیش آموخته ایم . از همان زمان که مادرت رفت و پدرت زن گرفت و شدیم درد مشترک . من و تو از همان زمان که دختران همسن و سالمان برای هم درد و دل میکردند یاد گرفتیم که چیزی نگوییم که مبادا دردی بر دردهای دلِ هم اضافه کنیم .
می دانم برای چه گریه میکنی . جرات پرسیدنش را ندارم . تجربه های شیرین کودکی را گذر زمان بلعیده و تفاله خاطره ای بی طعم بر جای مانده . حالا آن بازی های کودکی را زندگی میکنیم . اما چه زجر آور و چه تلخ است . آن زمان که به دنیا آمدن خواهر کوچکت برایمان اتفاقی غریب بود و عروسکهایمان را زیر لباسهایمان پنهان می کردیم و بعد آنها را به دنیا می آوردیم و باز فردا و فرداها تکرارش میکردیم و هر روز به آن عروسکهای بی جان جان میبخشیدیم. پدر میگفت " بازی بچه های این دور و زمانه را ببین ... " ما بچه های آن دور و زمانه ایم که قرار بود مادران این دور و زمانه بشویم ... اما...
گفتی : " سقطش میکنم ." صدایت نمی لرزید . نگاهم نمیکردی . مثل همیشه مصمم بودی .نپرسیدم چرا ؟! من درد تو را می دانستم . من درد تو را دیده بودم . کبود بود . جای لگدهای مردانه بر پشت و پهلویت .می دانم که یادت هست! همان شبی که به من پناه آوردی . من روی کبودی ها یخ گذاشتم و گریه کردیم.
.
.
.
گفتم : " نگهش دار"
گفتی : " دیوانه شدی ؟"
نگاهم کردی و من ترس را در چشمهایت دیدم . چه کسی اهمیت میدهد که آن صیغه ی لعنتی بین شما جاری شده . مهم این است که جایی را امضا نکرده ای . اسمی در صفحه ی دوم شناسنامه ات نیست . با او زندگی میکنی . آزار میبینی . کتک میخوری . همه می دانند که شوهرت است اما هنوز آن لباس فاخر سفید را بر تن نکرده ای پس حاملگی ممنوع است و چه ساده لوحند آنها که گمان می کنند همخوابگی هم . آبروی تو و آبروی شوهرت ــ یا چه میدانم نامزدت ــ در گروی توده ای سلول بی شکل بود که به آرامی درونت شکل می گرفت .
بی آبرویی ! به چه جرمی ؟ به کدامین گناه نا کرده؟
و بعد... چیزی که به دنیا آوردی عروسک نبود .. لخته ای خون بود ... مادریه از دست رفته ات بود . بازی کودکانه نبود . زندگی نبود . مرگ بود.
.
.
.
تو در سکوت گریه میکنی . من هیچ نمی پرسم . دردت را میدانم
من و تو ــ کودکان آن دوره و زمانه ــ قرار بود مادران این دوره و زمانه باشیم ... اما ...
بس کن گریه را
برای : م . د
نسیم جان ! یادت باشد در این دنیا چیزهای حال بهم زن پایدار تر از چیزهای حال بهم نزن هستند و گاهی حال بهم زن ها سرطانی و نامیرا می شوند.
این یک باور نیست ، یک واقعیت است . تکرار کن که این یک باور نیست چرا که باور ها تغییر پذیرند .
تکرار کن تا باورت بشود که باور نیست !
پس گریه نکن چرا که باورها ارزش گریه دارند اما واقعیت ها نه!
کودک هندوانه ای از پشت وانت قاپید ...
یک جفت چشم حیران و مات کودک را در آیینه جستجو کرد ...
تو ، زیر لب غریدی : توحش
و فقط من لبخند کودک را دیدم که چقدر برای صورتش بزرگ بود.